أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

16

تجارب الأمم ( فارسى )

وى رفتم ، او مرا به نزد درزيگرى در يك مسجد « در سه شنبه [ 1 ] بازار » برد كه نشسته بود و قرآن مىخواند و مىدوخت ، چون سرگذشت مرا شنيد با ما به راه افتاد . من دوست خود را به پس كشيده گفتم : تو خود و اين پير و مرا به دردسرى بزرگ انداختى ! گفت : چرا ؟ گفتم براى آنكه اين سردار تا كنون چندين بار من و دوستانم را سبك كرده است ، او به سخنان فلان ، به همان و خود وزير گوش نداده است . مىترسم كه مبادا سيلى سخت به ما برزند و ما را براند ، مرد خنديده گفت : با تو كارى نيست ، بدنبال من بيا و خموش باش ! ما به در خانهء آن سردار بدهكار رسيديم ، چون چشم غلامان سردار بر اين پير افتاد ، او را بزرگ داشتند و خواستند دست او ببوسند كه نگذارد ، پرسيدند : اى پير براى چه آمدى ؟ فرمانروا دارد ميرود ، درزيگر پير گفت : من بدرون مىنشينم * تا بيايد ، برايش دستور گرفتند و او را در والاترين جايگاه نشانيدند و دل من آرام شد ، چون سردار بيامد و درزيگر را ديد ، او را سخت بزرگداشت و گفت : پوشاك بر نياورم تا خواست تو را انجام دهم ! درزيگر داستان مرا با او در ميان نهاد ، سردار گفت : اكنون جز پنجهزار درم ندارم ، به او بگو ، آن را بگيرد و براى ماندهء آن گروگانى بگيرد تا بپردازم ، من پذيرفتم و درم‌ها را گرفته بيرون آمديم . چون به جاى درزيگر رسيديم من مال را پيش او نهاده گفتم : اى پير ! خداوند ، اين پول را به بركت و كوشش تو به من بازگردانيد ، از تو ميخواهم ، نيم يا يك سوّم آن را برگيرى تا بر دل من بنشيند ! درزيگر گفت : چه زود كار نيك را به بد پاسخ دادى ! مال خودت را بردار و برو ! خداوند به تو بركت دهاد ! گفتم : يك خواهش ديگر از تو دارم . درزيگر گفت : بگو ! گفتم : بگو بدانم انگيزهء شنوائى او از تو ، با اينكه به بيشتر مردم بىاعتناست ، چه مىباشد ؟ درزيگر گفت : اى مرد ! تو كه به خواست خود رسيدى برو و مرا از كار و زندگانى خود بازمدار ! من پىگيرى كردم ، او گفت : من چهل سال است در اين مسجد نماز مىگزارم و با

--> [ ( 1 - ) ] M . متن : خياط فى سوق الثلاثا . . . كه نام بخشى از بغداد بوده است . اين داستان در بخش 7 سياستنامه و احوال معتضد از تجارب السلف نيز با تغيير ديده مىشود .